![]() |
![]() |
|
| بایاتیلار _ شعرلر _ آتاباباسوزلری و ...... |
|
پيرم و گاهي دلم ياد جواني مي كند بلبل شوقم هواي نغمه خواني مي كند همتم تا ميرود سازغزل گيرد به دست طا قتم اظهار عجز و ناتواني مي كند بلبلي در سينه مينالـد هنوزم كين چمن با خزان هم آشتي و گـل فشاني مي كند ما به داغ عشق بازيها نشستيم و هنوز چشم پروين همچنان چشمك پراني مي كند ناي ما خامش ولي اين زهره شيطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبـاني مي كند گر زمين دود هوا گردد همانا آسمان با همين نخوت كه دارد آسماني مي كند سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز در درونم زنده است و زندگاني مي كند با همه نسيان تو گوئي كز پي آزار من خاطرم با خاطرات خود تباني مي كند بي ثمرهـر ساله در فكر بهارانم ولي چون بهاران ميرسد با من خزاني مي كند طفل بودم دزدكي پير و عليلم ساختند آنچه گردون ميكنــد با ما نهاني مي كند ميرسد قرني به پايان و سپهر بايگان دفتر دوران ما هم با يگاني مي كند شهريارا گو دل ازما مهربانان مشكنيد ورنه قاضي در قضا نامهرباني مي كند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 12:2 توسط پیمان |
|
|
مالانين سوزلري وايشلري اونا خاطيركي چوخ ائل آراسيندا ديليرآتا بابا سوزلرينن حساب اولور، كي بعضا چوخ شيرين ومعنالي سوزلردي او جمله دن بوكي: بير گون بير نفرمالـئيا دئير: باخ او تويوخ گورنه قاچير مالا دئير : مـنـــه نه ؟ طرف دئير: آخي گئــدي سنيــن ائــوينـه مالا دئير : سـنـــه نه ؟ --------- روزي يكي به ملا گفت :به آن مرغي كه ميدود نگاه كن ملا گفت: به من چه ربطي دارد؟ شخص گفت: آخر رفت به خانه تو ملا گفت: به تو چه ربطي دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 11:44 توسط پیمان |
|
|
پايــــــئز گلـــدي اوشدي گئــدي قوشلار سنــده گئـــدين ، باخ ياغـدي ياغيشلار |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 15:2 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیمار خنده های توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتــاب |
|
RSS
|