حرف دل
دیگرآن جوان سابق نبودم که راه بروم وبگویم فردا راعشق است. کدام فردا؟زمان خیلی نامرد است: چیزی نمیگوید، نمیگوید یک جا که دیگر راه برگشت نداری یک آینه قدی خون آلود میگیرد جلوت وتمام بدبختی هایت را نشانت میدهد آن وقت می مانی به سرله شده ات بخندی یا گریه کنی. هیچ وقت توی تمام عمرم مثل آن ساعت نفهمیده بودم تنهایی یعنی چه. نفهمیده بودم تنهایم. هیچ وقت مثل آنجا هوس نکرده بودم کسی را داشتم: زنی، بچه ای،چیزی،یکی که دلم فقط به بودنش خوش باشد. یک آن بیشتر خودم را توی آن آینه دق ندیده بودم وهوس بودکه همینطور توی سرم می جوشید.
برای از پا انداختن یک ملت یک هوس بس است چه برسد به یک جوجه آدم.
این سطرهایی که خواندید شاید حرف دلم باشه ولی حرف خودم نیست بلکه قسمتی ازکتاب هیس نوشته محمدرضا کاتب است. این جمله ها رو وقتی میگه که تو یه اتوبان ماشین زیرش کرده و این وایستاده بالای سر جسد خودش.کتاب جالبیه، تخیل و واقعیت رو به طور ماهرانه قاطی کرده اگه پیداش کردین حتما بخونین.